روزنوشت‌ها

غمگساران آمدم

آمدم

من برای عشق ورزیدن به خاک

از برای رستن از جان آمدم

باز از پهلوی درد آلود عشق

از برای عهد بستان آمدم

در رسای دردمندان صباح

از پی غم خوارگان شامگاهان آمدم

دوش در میخانه با عشاق زار

در مصاف میگساران آمدم

در بیابان دل غم سوخته

شط اشک آبشاران آمدم

 در دلم آسان شد از جا خاستن

لیک بر زنجیر امکان آمدم

صله ارحام را واجب شدم

تنگ بر آغوش و دامان آمدم

ادامه مطلب

سرای کوی تو

سرای کویت

بر نگار روی تو مستان و حیرانم چرا 
همچو آهو بچگان شادان و خندانم چرا 
از برای دیدن روی رخت 
تنگ اندر غم گریبانم چرا 
مینویسم برجبین خسته عاشق دلان 
روتوننمایی دمی بر چشم گریانم  چرا 
کیسه زر از برای خاک پایت خاکتر 
برنشان خاک پایت بی نشانانم   چرا 
چشم را بر نور رویت فرصت نظاره کو
ناتوان از دیدن نور عذارانم چرا 
اسمان از سر ابروی تو خم شد در افق 

ادامه مطلب

اسیر

روزوشب

باز اندر سایه غم سایه بانم روز و شب

روز و شب را درخیال دلستانم روز شب

بخت از ما رخت بسته ای صنم

در گدایی نگاه دلکشانم روز و شب

روز و شب را مینمیدانم که روز و یا شب است

وای بر این دل که چون دیوانگانم روز و شب

در زمان گم گشته ام سوداگر خم گشته ام

نیک میدانم که از غمها رهانم روز و شب

روز را شب میکنم از شب گریزم سو به روز

در تلاشم تا بیابم مرزبان  روز و شب

ادامه مطلب

شب یلدای من

شب یلدای من

شب یلدا شد و ناشد ز لب یار خبر

دیر وقتی که نیست از قدمش هیچ اثر

مینویسم به دل ابر و به پهلوی صبا

بارالها نظر لطف به این بنده نما

دل خونین من اززخم چه ریش افتاده است

وای بر من که چه نالان و پریش افتاده است

ای سحر ای شب یلدای سیه چشم خمار

یار دل سوخته ات را به گدایی بگمار

بیش نالانم و از جور غمش زار شدم

بیش را کی تن تاب آورم ، آزار شدم

خرقه انداختم ودر قدمش رنجیدم

ادامه مطلب

شب شعر

شب شعر

شب شعر از قدحم کام گرفت

امشب این خسته تن ارام گرفت

به پریشانی اتش قسمم

که نشاید برش ایهام گرفت

نوشدارو که به دستم دادند

صحن فکرم ره ابرام گرفت

وای بر ما به کجا ره بستیم

این کجاوه ره ناکام گرفت

بسکه چشمم پی راهش بنشست

سوی آن روی به اتمام گرفت

بارالها قدم یار رسید

عاقبت نوبه به اکرام گرفت 96.9.24

ادامه مطلب

شب

شب

شب به چشمانم خط املا نوشت 

با کنایه بر دلم معنا نوشت 

تا نشستم بر کتاب عشق دم 

دیده بستم از کلام و فکرهم 

این چه معنا بود بر قلبم نشست 

وه چه سودا بود ما را دست بست 

تا خرامیدم به کویش یک قدم 

پای در بندش شدم بی بیش و کم 

مینخواهم من رها گشتن ز درد 

میشوم در شهر عشقش دوره گرد 

هیچکس دانا ز درد ما نشد 

آنچه گم شد هیچدم پیدا نشد 

ادامه مطلب

غم ایام زمانه

غم ایام زمانه

گفتی تو سخن از غم ایام زمانه 

تیری بزدی بر دل زارم به نشانه 

سودای لبت سوخت همه جان و تنم را 

نفرین تو بر کج روی چرخ زمانه     

شاعر:پیام طاهری

ادامه مطلب

غم زمانه

غم زمانه

از سختی ایام شدم خم چو کمانه

کو یار و مدد کار کجا رحم زمانه

خواهم که بیابم به کناری به گمانه

می رو ننماید رخ ایام نشانه

یار از رخ ما بست نظر بار الها

کو قاصد و کونامه بری بر در خانه

گو اشک بریزد گل خون برچکد از جان

مارا نبود چاره بجز حفظ میانه 96.9.11

ادامه مطلب

یار

یار را چشم در راهم

نور خورشید به جولانگه مهتاب افتاد

صبح ناز امد و اندر قدحم شربت اناب افتاد

یار از پنجره بر من نگهی کرد به ناز

که قدم از قدمم از تب و از تاب افتاد

بر وصالش به دعا دست برارم هر دم

تا که غم دور شد و نور به محراب افتاد96.7.28

ادامه مطلب

وحدت

عندلیب یک گلستانیم از ما رخ متاب
آنکه رخسار تو را گل کرد ما را خار کرد

ادامه مطلب