روزنوشت‌ها

خیال یارم

شب در خیال یارم راه سفر گزیدم

شب در خیال یارم راه سفر گزیدم

نقش جمال رویش بر صحن راه دیدم

گلرخ عذارم از شرم گلگون نمود رویش

وای از دلم که گم شد در حلقه های مویش

مشاطه بر دو چشمش خط سیه قلم زد

خورشید بر نگاهش رامش کنان قدم زد

تا آمدم به یادش دل عاشقانه افسرد

این آرزو کجا شد تن در فراق او مرد

گم کرده ام ره ،ار چه خواهم روم به کویش

کی میشود هویدا بدر جمال رویش

آن کو نشسته بر نور یار من است آیا؟

ادامه مطلب

بارغمت

غمت

شادانه از این ناله پنهانی خویشم 

مسرور از این طالع و حیرانی خویشم 

با آنکه غمت بار گرانی است به دوشم 

شیدای رخت گشت کنون این دل ریشم 

خواهم که فدای تو کنم جان و تنم را 

شرمنده از این تحفه ناقابل خویشم 

تا دل به کمند مژه ات گشت گرفتار 

هر لحظه گرفتار تر از لحظه پیشم 

عشق تو مرا کرد چنین شاعر و فاضل 

ور عشق نبودی که همان قاطر و میشم 

97.12.20پیام طاهری

ادامه مطلب

دوری تو

دوری تو

از دوری تو با همه در جنگ و ستیزم 

چندی زغمت خون دل از چشم بریزم 

مجنون شده ام از سر سودای وصالت 

میمیرم از این عشق دگر نیست گریزم 

ترسم به سر تربتم ایی و بگریی 

نفرین به من آن روز که اشک تو بریزم

97.12.20پیام طاهری

ادامه مطلب

غمگساران آمدم

آمدم

من برای عشق ورزیدن به خاک

از برای رستن از جان آمدم

باز از پهلوی درد آلود عشق

از برای عهد بستان آمدم

در رسای دردمندان صباح

از پی غم خوارگان شامگاهان آمدم

دوش در میخانه با عشاق زار

در مصاف میگساران آمدم

در بیابان دل غم سوخته

شط اشک آبشاران آمدم

 در دلم آسان شد از جا خاستن

لیک بر زنجیر امکان آمدم

صله ارحام را واجب شدم

تنگ بر آغوش و دامان آمدم

ادامه مطلب

سرای کوی تو

سرای کویت

بر نگار روی تو مستان و حیرانم چرا 
همچو آهو بچگان شادان و خندانم چرا 
از برای دیدن روی رخت 
تنگ اندر غم گریبانم چرا 
مینویسم برجبین خسته عاشق دلان 
روتوننمایی دمی بر چشم گریانم  چرا 
کیسه زر از برای خاک پایت خاکتر 
برنشان خاک پایت بی نشانانم   چرا 
چشم را بر نور رویت فرصت نظاره کو
ناتوان از دیدن نور عذارانم چرا 
اسمان از سر ابروی تو خم شد در افق 

ادامه مطلب

اسیر

روزوشب

باز اندر سایه غم سایه بانم روز و شب

روز و شب را درخیال دلستانم روز شب

بخت از ما رخت بسته ای صنم

در گدایی نگاه دلکشانم روز و شب

روز و شب را مینمیدانم که روز و یا شب است

وای بر این دل که چون دیوانگانم روز و شب

در زمان گم گشته ام سوداگر خم گشته ام

نیک میدانم که از غمها رهانم روز و شب

روز را شب میکنم از شب گریزم سو به روز

در تلاشم تا بیابم مرزبان  روز و شب

ادامه مطلب

شب یلدای من

شب یلدای من

شب یلدا شد و ناشد ز لب یار خبر

دیر وقتی که نیست از قدمش هیچ اثر

مینویسم به دل ابر و به پهلوی صبا

بارالها نظر لطف به این بنده نما

دل خونین من اززخم چه ریش افتاده است

وای بر من که چه نالان و پریش افتاده است

ای سحر ای شب یلدای سیه چشم خمار

یار دل سوخته ات را به گدایی بگمار

بیش نالانم و از جور غمش زار شدم

بیش را کی تن تاب آورم ، آزار شدم

خرقه انداختم ودر قدمش رنجیدم

ادامه مطلب

شب شعر

شب شعر

شب شعر از قدحم کام گرفت

امشب این خسته تن ارام گرفت

به پریشانی اتش قسمم

که نشاید برش ایهام گرفت

نوشدارو که به دستم دادند

صحن فکرم ره ابرام گرفت

وای بر ما به کجا ره بستیم

این کجاوه ره ناکام گرفت

بسکه چشمم پی راهش بنشست

سوی آن روی به اتمام گرفت

بارالها قدم یار رسید

عاقبت نوبه به اکرام گرفت 96.9.24

ادامه مطلب

شب

شب

شب به چشمانم خط املا نوشت 

با کنایه بر دلم معنا نوشت 

تا نشستم بر کتاب عشق دم 

دیده بستم از کلام و فکرهم 

این چه معنا بود بر قلبم نشست 

وه چه سودا بود ما را دست بست 

تا خرامیدم به کویش یک قدم 

پای در بندش شدم بی بیش و کم 

مینخواهم من رها گشتن ز درد 

میشوم در شهر عشقش دوره گرد 

هیچکس دانا ز درد ما نشد 

آنچه گم شد هیچدم پیدا نشد 

ادامه مطلب

غم ایام زمانه

غم ایام زمانه

گفتی تو سخن از غم ایام زمانه 

تیری بزدی بر دل زارم به نشانه 

سودای لبت سوخت همه جان و تنم را 

نفرین تو بر کج روی چرخ زمانه     

شاعر:پیام طاهری

ادامه مطلب